نمیشود، نپرسدمت، نمیشود!
نمیشود، عاشقت نبود ، نبوییدت ، نمیشود!
قزافی کشته شد.خوب یا بد طرفدران و مخالفانی داشت ، این موجود می توانست اشرف مخلوقات بودنش را نشان دهد اما در یک منجلاب کثیف گیر افتاد و کشته شد.
فیلم کشتن فجیهش را همه جا پخش کردند که چگونه او را از تونلی که مخفی شده بود به بیرون کشیدند و در راه انتقالش به ماشینی که برای بردنش آمده بود ، در میان فریادهای : "او را نکشید " برخی مخالفانش ، در حالی که نصف صورتش غرق در خون بود و وضعیت مناسبی نداشت با سه گلوله که گفته می شود توسط کلت طلایی خودش شلیک شده کشته شد.
اما سوالی که ذهن را مشغول میکند این است که واقعا کرامت انسانی چه شد؟
همه میدانیم که او برای مردم کشورش یک دیکتاتور بود که در درگیری های اخیر میان او و مخالفانش و کشته شدن مردمش حتی توسط تانک های جنگی ، مانند صدام در سوراخی گرفتار شد اما تفاوت این بود که صدام به هر حال محاکمه شد و در دادگاهی محکوم و اعدام شد و اما آیا قزافی به عنوان یک انسان لیاقت یک دادگاه علنی و محاکمه را نداشت؟
تاریخ و سرگذشت ملت ها نشان داده است که مردمی که هر چند با مخالف خود این چنین وحشیانه برخورد می کنند و تحمل یک دقیقه زنده بودن او را ندارند و با گیر افتادن در بحرانی احساسی با زیرپاگذاشتن کرامت انسانی یک فرد و زیر پا گذاشتن حقوق اولیه انسانی به قتل میرسند خود آن مردم دیر یا زور گرفتار دیکتاتوری با عنوانی جدید میشوند.
مردم لیبی ثابت کردند که خود پتانسیلی برای داشتن یک حکومت مردم نهاد ندارند زیرا اولین و ساده ترین حق هر انسان که دفاع از خود و حق بشری خود است زیر پا گذاشته میشود حتی اگر آن فرد قزافی یک دیکتاتور و جانی باشد!
حقوق بشر ، عنوانی کذایی نیست بلکه مفهومی عمیق دارد که مردمی که خود حقوق بشر را زیرپامیگذارند را نیز در بر میگیرد !
راستی میدانید که آخرین جمله قزافی قبل از مرگ، جملهای سوالی از افراد مسلحی است که قصد کشتن او را دارند و حکایت از ناراحتی و تعجب دارد که :
«مگه من با تو چه کردم؟»
پ.ن : قصد داشتم این مطلب را برای روزنامه ای ارسال کنم اما گویا این وبلاگ کوچک تشنه تر است!
دستانم هنوزهم بی تاب نوشتن یک "سلام بانو" است.
برای دل خالی گوشی ام دعا کنید که چشم به راه یک "سلام آقا" است!
پ.ن 1:
Inbox موبایلم را خالی کردم تا برای بدرقه کلامش آب و جارو کرده باشم.پ.ن 2:
همه کنارم هستند اما آن که باید باشد نیست.
چهره ای آفتاب سوخته ، استخوانی و محکم داشت.
تا دیدمش ، غمی در چشمانش بود که دلم گرفت.
و وقتی ازعمل قلب پسرش و مشکلاتش گفت ، ناخودآگاه چشمانم شروع کرد به باریدن...
کمر یک مرد که می شکند گویی دنیا بر روی سرم خراب می شود.
خدایا ، هیچ مردی را شرمنده خانواده اش نکن...
پ.ن : متاسفانه واقعیست!
یک آدم احمق پیش بینی کرده که راس ساعت شش عصر امروز دنیا به آخر می رسد.می دانم و می دانید که همه این حرف ها دروغ است اما بیایید بهانه ای باشد برای اینکه فکر کنیم عمرمان چقدر کوتاه هست و خرجش چندتا اس ام اس کوتاه به دوستانمان باشد که دوستشان داریم و به یادشان هستیم.به همین سادگی!
یک- رمان های زرد : که بسیار پرفروش هستند اما مشکل این کتاب ها مانند روزنامه های زرد در این است با آنکه مورد استقبال عامه قرار میگیرند ، تاثیری بر روی خواننده نگذاشته و بزودی از خاطره ها خواهند رفت.مانند: رمان های فهیمه رحیمی
دو- رمان های فاخر: که بسیار قابل احترام هستند و همواره در خاطره ها می مانند و آبروی ادبیات یک ملت هستند ، اما مورد اقبال عامه قرار نمیگیرند و فروش آنها مانند مورد اول نیست.مانند: داستان های عباس معروفی و محمود دولت آبادی
سه-رمان های زرد فاخر: هم مورد اقبال عمومی قرار میگیرند و تاحدود قابل قبولی،نه به شدت رمان های فاخر، د ذهن ها باقی می مانند ،فروش بسیار خوبی دارند و نکته بسیار مثبت آنها حرف های تلخیست که با شیرینی یک رمان عامه پسند در هم می آمیزند و خواننده را مجذوب خود میکنند.مانند : رمان های م.مودب پور (مرتضی مودب پور)
من طرفدار زرد فاخر هستم،شاید این موضوع چندان دلچسب نباشد اما حتی در جلسات تحریریه نیز به این موضوع پرداخته ام که بیایید زرد بنویسیم اما فاخر!
وقتی مودب پور تلخی ایدز و یا دعواهای سیاسی که عامه تحمل پرداختن به آن را ندارند در رمان هایش بیان میکند و این تلخی را با بیان شیرین خود گوارا میکند این عدم دلچسب بودن رنگ خود را از دست میدهد.
پ.ن 1:این نتیجه صحبت های خوبی بود که با یکی از دوستان در نمایشگاه کتاب داشتم و با این بحث ها توانستم تمامی آنچه مدت ها ذهنم را مشغول کرده بود مورد جمع بندی قرار دهم.
پ.ن2: رمان های مودب پور را تائید نمیکنم و تنها این طرز تفکر را می پسندم.
همیشه دوست داشت که صدایش به گوش همه برسد.
بالا رفته بود و پایین آمده بود و تست خوانندگی هم داده بود!
از آن سال ها خیلی گذشته است!
اما هنوز هم وقتی صدایش در سالن انتظار فرودگاه می پیچد بیاد آن روزها می افتد!
و با خود می گوید : " این کجا و آن کجا! "
تقریبا سعی میکنم هر روز در غرفه نشر پل از ساعت 5 بعدازظهر به بعد باشم تا خوانندگان و علاقمندان را راهنمایی کنم.خوشحال می شوم دوستانی که به این وبلاگ مراجعه میکنند نیز با حضورشان من را خوشحال کنند.
نشر خلاق،سالن شبستان،راهروی25،غرفه13
نشر پل،سالن شبستان،راهروی27،غرفه31
سلام.
از ده اردیبهشت نود در صفحه نه ، روزنامه 7صبح، پایین صفحه یک داستان دنباله دار دارم.
خوشحال می شوم من را از نظرتان محروم نکنید.
مرسی.
پ.ن : من دقیقا نمی دانم این روزنامه برای کیست و یا چه وابستگی دارد.عضو تحریریه این روزنامه نیستم و فقط چند داستان کار کردم.حتی دفتر روزنامه را تاکنون ندیده ام!لطفا فقط درباه داستان نظر دهید.
دستانم دارند پوست می اندازند
این قلم حرف دلم را می فهمد
دوستش دارم
صدای باران می آید.
بنان آرام و زیبا میخواند.
چشمانم را میبندم ...
آرامش یعنی همین و بس!
پ.ن: در خیابان ها محبت گدایی میشود چه ارزان!
کار هر روزش بود.بعد از یک پیاده روی حسابی و دوش آب گرم ، لیوانش را پر شیر میکرد و پشت میزش تا نهار
داستانش را مینوشت.
داستانی که فکر میکرد در نمایشگاه کتاب امسال ، حسابی سروصدا میکند.
اما سه ماه بعد ، جنجال بر سر کتابش نبود بر سر خودش بود.
وقتی که بدست یکی از خوانندگان شیفته رمان های جنایش به قتل رسید.
نویسنده حالا خود در یک داستان بدام افتاده بود.
شادتر از همیشه بود حتی از آخرین باری که دیالیز میشد.
لبخندش را هنگام درد کشیدن فراموش نخواهم کرد.
اولین بار که دیدمش یک بادکنک به او دادم.
ماسکش را برداشت و بادکنک را بوس کرد.
و سپس بادش را خالی نمود.
ازش دلیل کارش را پرسیدم!
گفت : "میترسم زود پیش خدا بره."
کاش کسی هم پیدا می شد و درد او را دوا میکرد تا زود پیش خدا نرود.
پ.ن 1: بیایید برای کودکان سرطانی دعا کنیم.
پ.ن 2: باد برای بادکنک مثل درد است برای یک کودک!
بهش میگویم : "چند سالته؟"
میگوید: " به تو چه!"
- اگه بگی ازت یک فال میخرم.
- 5 سالمه.بیا 200 تومن میشه!
دویست تومان به او میدهم.
- پدر و مادرم داری؟
- ماموری؟
- بیا اینم 200 تومن دیگه.
- بابا ندارم.
- دوست داری بری مدرسه؟
بازهم فال هایش را میگیرد سمتم که یعنی یکی دیگر باید بخری تا بگویم!
پ . ن 1: فکر کنم به این شکل پیش میرفتم باید تمام پول هایم را به او میدادم و خودم فال میفروختم!
پ.ن 2: با فال فروش ها و گداهای میدان انقلاب به اندازه بازیگران مصاحبه میشود،خوب ، حق هم دارند برای
چندتا سوال رشوه بگیرند!خدا را شکر برای چند تا سوال با مدیر برنامه هایشان نباید هماهنگ کنم!
کیفش را محکم بدست گرفته بود و آرام حرکت میکرد.
از آن اتفاق تا به امروز دیگر آبرویی برایش نمانده بود.
همه او را دیده بودند.
حتی پدرش!
اما وقتی متوجه سختگیری های پدر شد که دیگر خیلی دیر شده بود.
وقتی که دیگر توان گریه کردن هم نداشت!
پ.ن : برای پایان این داستانک ، ایده خاصی ندارم،منتظر ایده های شما هستم!
خداوند همه دلتنگی هایش را در شب های برفی جا گذاشته است!
به علامت و طرز کشیدن صلیب دقت کرده اید؟
می توان یک نگرش جالب و کلی را یافت.
از آسمان (بالا) به زمین (پایین) آمدیم ، تا از شر (چپ) به خیر (راست) برسیم.
پ.ن: اگر هنوز متوجه مطلب بالا نشده اید یک صلیب را رسم کنید و به طرز کشیدن و رسم آن دقت نمائید.
در این وبلاگ مطلبی دارد با عنوان ما خانوم های بی جنبه! که بسیار قابل تامل است.
توصیه میکنم مطالعه کنید.
یاد دردهایش افتاد.
یاد اولین بارها.
یاد آن پسرک که همیشه کنار مدرسه او را میدید.
و شب ها در وعده های او غرق میشد.
و لباس عروسی را با دستانش لمس میکرد.
پسرک رفته بود.
شاید درست میگفتند که او زشت است.
لوازم آرایش مادرش را برداشت و خودش را پشت یک نقاب زیبا پنهان کرد.
حالا کنار خیابان بود.
از نگاه های پر تمنای مردان لذت میبرد.
اما دیگر خوش نبود.
یک...
رازم را میدانست.
رازش را نمیدانستم.
نامرد رازم را به همه گفت!
من ماندم با نگاه های سنگین بچه های مدرسه و یک شلوار خیس!
مرد ، مرد.
مرد ، در ایستگاه اتوبوس مرد.
مرد ، مسافر آخرین اتوبوس بهشت شد.
پ.ن : داستانک بالا واقعیست.
می گوید: " این پیچک را نگاه کن ، قشنگ است؟"
- فوق العادست.
- برای این زیباست که همه ناهمواری ها را دور میزند و بسمت بالا و هدف نهاییش رشد میکند اما خسته نمیشود!پس تو هم پیچک باش...
پ.ن : شاید بی ربط باشد اما همه دوستان را به دیدن فیلم "جدایی نادر از سیمین" دعوت میکنم.تا تماشگران مظلوم ایرانی بفهمند که احترام به تماشگر در این شاهکار غوغا میکند.
چندبرگه سفید و خودکار
و یک خانه کاه گلی و بخاری نفتی و هوای مه آلود
و سکوت بینهایت میخواهم
اکنون در ماسوله همه را دارم
خدایا متشکرم
میگویم:"هیچی!"
میگوید:"مگه میشه!پس چی میکشی؟"
میگویم:"فقط نفس!"
می خندد و به راهش ادامه میدهد!
شاید به دروغم خندیده بود،آخر در این هوای کثیف نفس هم نمیتوان کشید!
شاید در این چرخش تجربه جدیدی برایش پیش می آمد
و شاید هم این چرخش آخرین دور زندگیش باشد.
زندگی ما آدم ها چقدر شبیه ماهی قرمزهای داخل تنگ است!
عیدتان مبارک.
اگر میخواهم یک نویسنده خوب و کارکشته باشم باید یک کتابخوان حرفه ای و خوب باشم!
اگر میخواهم یک دانشجوی باهوش باشم باید در ابتدا یک استاد خوش فکر باشم!
اگر میخواهم یک عاشق نازنین باشم باید ابتدا یک معشوق کامل باشم!
من نام این قانون را قانون "جذب مخالف" می نامم!
نگران لباس و خرج های دم عید است.
امروز صبح که از خانه خارج شد ، کوچه را دید خشکش زد!
برف آمده بود تا زیر زانو هایش .آنهم این موقع از سال که زمستان نفس های آخرش را میکشد.
به آسمان نگاه کرد و با ناراحتی چیزی نثار خدا کرد و براه افتاد.
ظهر زود بخانه آمد،ناراحت بود.نتوانسته بود بساط کند!
شاید امشب تا صبح از نگرانی نخوابد.
برف برای همه نعمت است نه برای او!
پ.ن: این داستان حتما واقعی است!
چهره زیبای دستان خسته یک پدر برای عیدی دخترش !
پینه های دست مادریست برای یک جرعه نفس!
آری داستان ، داستان فقر است.
یک خانم دکتر را که برای مطالعات تخصصی از شیراز به کتابخانه ملی (در تهران) آمده بود راه ندادند!فکر میکنید چرا؟
.
.
.
.
.
جای تاسف است.چون مانتو خانم بالای زانو بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شرایط جالب کتابخانه ملی ایران:
باید حداقل لیسانس داشته باشید!
کتاب های تخصصی هم نباید از کتابخانه خارج شود!
برای ثبت نام در کتابخانه ملی باید ده هزار تومان پول بدهید.
واقعا معنی "ملی" را هم فهمیدم!بجز تاسف خوردن کاری از دستم بر نمی آید.